چاره ای جز نوشتن نیست
روزی که قهرمانها حرف میزنند ، نه دیگران به جای آنها ، خودشان و تنها خودشان از خواسته هایشان ، آرمانهایشان ، مطالباتشان میگویند نه دیگران . مثل همه ی سال که روی دهانهایشان ماسک میگذارند و هی میخواهند بگویند که آرمان این ها چه بوده است ، آرمان شهدا چه بوده است . این روزها روزهایی است که روزه های سکوتشان را میشکنند و میگویند از حقیقت .
غم انگیز است که بخشی از تاریخ زنده ی کشورمان ، فقط یک هفته وقت دارد ، و کاش داشته باشد و کاش بگذارند که خودشان حرف بزنند و کاش بگذارند تنها خودِ خودشان بگویند که آرمانشان ، آرمانشهرشان چه بوده است .
غم انگیز است ، اما من این روزها را دوست دارم . تاریخ زنده ای که قضاوت نمیخواهد ، سرچ عظیمی نمیخواهد ، نسخه شناسی نمیخواهد ؛ فقط دو گوش شنوا میخواهد و اندکی صبر برای شنیدن حرفهای قهرمانانی که زنده اند ، نفس میکشند و هنوز هم حرف میزنند .
غم انگیز است ، میترسم روزی برسد که مثل همیشه ی تاریخ حرفهایشان جعل شود .
من این روزها را دوست دارم . روزهایی که قهرمانهای واقعی به شهر باز میگردند ، اینبار با عصا ، گاه ویلچر ، گاه با کپسول اکسیژن اما هر طور هست می آیند .
روزهایی که همه ی مردم اعتراف میکنند که همه شان در ان روزها با هم بودند و همه شان بودند . روزهایی که مردم کشوری قهرمانهای واقعی اش را میبیند و افتخار میکند همین روزهاست . اما کاش دیگر از شهر نروند چون حافظه هامان کوتاه است و سودجویان فراوان.
من این روزهای کشورم را دوست دارم و میدانم که همه ی مردمان ایران قهرمانهای واقعی شان را دوست دارند و قهرمانها هم مردم را .
من این روزها را دوست دارم .
دراماتورِژ : فرهاد مهندس پور
طراح صحنه و لباس : نرمین نظمی
آهنگساز : آنکیدو دارش
دستیار کارگردان ، برنامه ریز و مدیر تولید : نور الدین حیدری ماهر
گروه کارگردانی : جواد پولادی ، ماهان چرم شیر ، سیما رادان ، نیلوفر نامجو
عکاس : سیامک زمردی مطلق
طراح پوستر و بروشور : امیر اسمی
طراح و سازنده عروسک :جلیله هیبتان
دستیار طراح عروسک : آیدا بیات
دستیار طراح لباس: مارال یکدل
روابط عمومی : مهدخت اکرمی
بازیگران : پیام دهکردی ، نازگل نادریان ، محسن رستگار ، امین طباطبایی ، آیه کیان پور ، محمدرضا علی اکبری ، مهناز ذبیحی ، عباس جمالی ، امیر جنانی ، بیتا معیریان
مدت اجرا : 70 دقیقه

ادامه مطلب
به یاد ظهر روز جمعه که من و زهرا حمام رفته ، تر و تمیز ، توی اتاق آخری خانه ی قبلی مان منتظر بودیم تا بابا برسد تا ناهار بخوریم .
آنوقتها جمعه ها همیشه ماکارانی داشتیم . من که بچه تر بودم روی دامن مادرم که پشت دار قالی نشسته بود ، سرم را میگذاشتم و زهرا کنار مامان مثلا قالی میبافت . پرده را کنار میزدیم . آفتاب روی پاهایم میخورد تا چون تازه از حمام درآمده بودیم ، خشک شویم . آنوقتها مادرم یک قالی داشت . دیگر هم دار قالی نبست . همان قالی که تمام شد ، دارش را فروخت . قالی را داریم هنوز.
آنوقتها ظهر جمعه ، قصه های ظهر جمعه را میشنیدیم ، روی همان دامن مادرم آنچنان گوش میسپردم که جهان متوقف میشد .
پینوشت 1 : آنوقتها لیلا هنوز نبود .
پینوشت 2 : آهنگ قصه های ظهر جمعه را بشنوید .
پینوشت 3 : نخواستم خیلی رمانتیک شود ، و الا که خودم با آهنگ و تصویرهای ذهنی ام اشک ریختم .
پانتومیم یکی از تفریح های اصلی من ، تو جمع های خانوادگی و دوستان دبیرستان و دانشگاه است . تخصص اصلی ام هم بازی کردن است (این گفتنم تو مایه های هافبک گوش سمت چپ یه تیم بزرگه
)
دیروز با رفقای دبیرستان رفته بودیم بیرون . جای همه ی رفقا و عزیزان سبز . خیلی خیلی خوش گذشت .مطابق معمول بازم پانتومیم بازی کردیم . رفقای دبیرستان هم توی بازی غدرند، هم توی حدس.یه چیزی که توی بازی کلمات نقش زیادی رو داره ، میزان رفاقت و قرابت با هم گروهی هاست یعنی هرچی با هم گروهی هات حرف مشترک و شناخت عمیقتر داشته باشی بازی آسون تره .
یه چیز دیگه ای که معمولا بعد بازی حرفش میشه کلماتی است که هر کی قبلا بازی کرده و به عنوان افتخار ازش یاد میکنه .
سال اول دانشگاه وقتی هنوز من و بچه ها خیلی همو نمی شناختیم، رفتیم رصد، یادش بخیر . تو اتوبوس پانتومیم بازی میکردیم و خوب من با هم گروهی هام خیلی هنوز حرف مشترک نداشتیم و گروه مقابل ازم خواست که اصالت وجود رو بازی کنم . بازی کردم و بچه هام حدس زدند حالا بماند چه طوری :)
این اصالت وجود مدال افتخار منه .بعد هر پانتومیمی مثل دیروز میگم : این که چیزی نیست من اصالت وجود رو بازی کردم توی جمعی که تازه خیلی هاشون رو اولین بار می دیدم . ![]()
پدر تئاتر ایران استاد حمید سمندریان درگذشت .
به یاد همه ی نمایشنامه هایی که خواندم با ترجمه ی استاد حمید سمندریان .
به یاد همه ی تئاترهایی که دیدم به کارگردانی استاد حمید سمندریان
به یاد همه ی برندهایی که به آدمها زدم که فلانی شاگرد استاد حمید سمندریان
به یادت هستم استاد حمید سمندریان

نمایش متر سگ به کارگردانی محمد حسن معجونی
چهارشنبه ۱۴/۴/۹۱ - ساعت 19:30- مدت 70 دقیقه - تالار حافظ
برای ما(کانون تئاتر شهید بهشتی) با تخفیف قیمت بلیط ده هزار و پونصد تومان است .
پ.ن : این تخفیف صرفا دانشجویی نیست و برای تمام کسایی است که با ما در آن روز به تماشای کار می نشینند . دانشجویان غیر دانشگاه بهشتی و همه وهمه ... حتی خانواده ها و نوجوانان بالای 15 سال .
پ.ن۲: لطفا سریعتر به این میل خبر بدهید kanoun.teatr@gmail.com که چه تعداد بلیط میخواهید چون ظرفیت محدود است . ممنونم
این خرداد , آخرین خرداد امتحانات کارشناسی دانشگاه بهشتی است . آخرین خردادی که توی یکی از کلاسهای ۴۰۵-۴۰۶-۲۰۶ روی صندلی های چوبی ۱ می نشینم و مساله حل می کنم ......
این آخرین خردادی است که زیرزمین گروه روبروی کارگاه آقای چگینی می نشینم و پیش از امتحان درسها را مرور می کنم....
آخرین خردادی که پیش از امتحان میروم کلبه و پدر۲ برایم کپی میگیرد و بعد میگوید : گلم کتابت حاضره ! و وقتی که پول را میگیرد با لحن خودش میگوید : قابل نداشت ....و موقع خداحافظی : یا علی !
این آخرین خرداد خلوتی است که من در بهشتی میبینم و توت ها۳ و صدای پرنده ها و حوض روبروی حیاط علوم و گروه خلوت و آبپاشها و بوی چمن و بوی کود :) ....
امروز اولین امتحان آخرین خرداد بود .....
پ.ن۱ : وای صندلی چوبی ها .... کمر آدم می شکست .مخصوصا سر امتحانهای ۴-۵ ساعته :(((
پ.ن۲ : بچه ها میگفتند - ماهم گفتیم - بعدی ها هم خواهند گفت احتمالا ....
پ.ن۳ : یادش بخیر چقدر سال اول آویزون درخت دم در گروه شدیم :))))))))))))
پ.ن۴: الان موقع همزدن نیست .... هم نزنین :)
یک فیلم دیدم از کارگردان آملی آقای Jean-Pierre_Jeunet کارگردان فرانسوی .
داشتم شبکه عوض می کردم . رسیدم به شبکه ی نمایش . یک نما از فیلم را دیدم و مطمئن شدم کار این آقاست . اصلا نما داد میزد امضای این آقاست . و خوب تیتراژ مطئنم کرد که همین است . این روزها که همه جا صحبت از جنگ است ، دیدن فیلم کلاف سر در گم خالی از لطف نیست . ( این طور ترجمه شده بود، هر چند از ترجمه ی اسم انگلیسی اش من چیز دیگری میفهمم! )
دیر آمدم اینجا باز . اصلا دیر به دیر می آیم . گاهی وقتها عذاب وجدان میگیرم که چرا نمیآم . بعد فایل نوشته هایم را باز میکنم . میایم اینجا ولی به هر دلیل بی دلیلی می بندم و میروم پی کار دیگری .
ولی ....
باز آمدم باز آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم .....
تاریخ پای شعرهای شاعران دروغ است
باور کن
همه ی شعرهایشان محصول یک ماه است
یا حتی یک هفته
شاید هم یک روز
تاریخ پای شعرهای شاعران دروغ است
باور نکن
از لحظه ی عاشق شدن
تا لحظه ی فراموش شدن
تا لحظه ی شکست خوردن
تا لحظه ی پشیمان شدن
یک روز است
فوقش یک هفته
یک ماه
تاریخ پای شعرهای شاعران دورغ است
باور کن
اما این روزها ، هفته ها ، ماهها ؛ سالها زیاد است
به درازای عمر شاعران
باور کن
که بیشتر شاعران از بیماری آلزایمر رنج میبرند
مثل من
که یادم رفته است
و اِلا عاقل از یک سوارخ دوبار گزیده نمیشود
راستی دعوای دیشبمان تقصیر تو بود؟!
تاریخ پای شعرهای شاعران دروغ است
ببخشید ، تقصیر من بود!
بیشتر شاعران از بیماری آلزایمر رنج میبرند
و از یک سوراخ بارها گزیده میشوند
مثل من
دوباره دوستت دارم!
شهریور ماه 90
فاطمه احمدی
پ.ن۱ : ببخشید قدیمی است ولی منتظر نطراتتون هستم .
پ.ن۲ : یه وقتایی دلم میخواد آدمهایی که براشون مینویسم بخونن اینا رو ! یه وقتایی نه ؟! علت دیر آمدن به اینجا اینه .
شعرهایشان را برای معشوقی توی ذهنشان میگویند
برای کسانی که گاهی هیچوقت ندیدنشان
خیال شاعر است که معشوق میشود
گاهی همه ی تلاششان را برای چسباندن این شعرها به کسی میکنند
کسی که بیچاره فکر میکند؛ ذوق شاعر است
و وقتی که میفهمد ، میرود
و شاعر ، حالا ، بعد از رفتنش برای خیالش شعر هجران میسراید
درد ِدوری را میکند آویزه ی دستش و شعر میبافد
بیشتر شاعرها بانو/آقا برایشان کلمه است
مراد چیزی را نمیکنند
مراد کسی را نمیکنند
بیشتر شاعرها همیشه عاشقند
یا شاید هم همیشه عاشقها، شاعر
حالا
راستی تو بگو.
تویی که شاعری!
راست است که شاعران زن و بچه ندارند؟
راست است که بیشترشان از شوهرهایشان طلاق گرفته اند؟
راست است که هووی زنانشان خیال است؟
راستی تو بگو
تویی که شاعری
راست است که کسی را دوست نداری؟
تو بگو
تویی که شاعری
چقدر امیدوار باشم که هوویم خیال است؟!
و از بانو مُراد کسی را نمیکنی؟!
من تنها زنی هستم که آرزو میکند
شوهرش دروغ بگوید
دروغ ببافد
دروغ بسراید
من زنِ یک شاعرم
که به زیبایی زنان شعرهای شوهرم نیستم!
فاطمه احمدی
9/6/90
پ.ن : به جوانه عزیزم و زهرا دوستاری گلم که خواسته بودند نو کنم اینجا را !